بازهم ۱۳ اردی بهشت رسید و ... سوال هرساله ی من که ........ چرا!!؟
روز تولدم تنها روزیه که فلسفی میشم !!... اونم در حد :
زکجا آمده ام ...آمدنم بهر چه بود!؟....... به کجا می روم آخر ...ننمایی وطنم!
اینم یکی از شعرهایی که برای تولدم سرودم :
یک لحظه ی شاد و خوب و رنگین لطفاً
یک عالمه شعرتازه, سنگین لطفاً
در روز تولدم به من هدیه دهید
یک بوسه ی داغ و ناب و شیرین لطفاً!!
گرچه همیشه گفتم که روز تولد هر کسی باید به مادرش هدیه بدن و تبریک بگن... چون در واقع همه ی زحمات را مادرش کشیده!!
عصبانیم ...عصبانیم .... خیللللللللللللللللللللللللللللللللللی عصبانیم .... درست مثل گاو خشمگینی در میدون گاو بازی ........
دوست دارم همه چی رو بزنم بشکنم و داغون کنم ...هر کسی که جلوم سبز بشه ...مثل کاغذ باطله ریزریزش کنم .... و تکه هاش را بریزم در مسیر باد ........
اونقدر خشمگین بودم که در یه مسیر کوچیک ده دقیقه ای ....... سه بار تا مرز تصادف پیش رفتم ........ هر سه بار یه داد بلند سر طرف کشیدم که البته مطمنم نشنیدن ... چون صدا وقتی شیشه ها بستن بیرون نمیره .... اونم با فاصله ........ اما دادها واسه ی خودم لازم بود........
هیچ اعتقادی به فال و تاثیر ماه تولددر خصوصیات اخلاقی نداشته و ندارم .......... اما اینکه نماد اردی بهشت گاوه ......و این خصوصیت گاو ها که ارامند و خونسرد ... اما وای به اون وقتی که خشمگین بشن ........بد جور وصف الحاله!! ...
طفلک دختری ........راستش حالا که کم کم داره عصبانیته فرو کش میکنه ..... دلم براش می سوزه ..... بابت حرفایی که بهش زدم و دلشو درد آوردم.......
خب آخه پدرمو در آورده بااین وضع کلاس زبان رفتنش ...... به هر سازی زده رقصیدم ... ۵ برابر بیشتر هزینه دادم ... تا همه چی مطابق میل خانوم باشه ..... اما بازم هر بار میخواد بره کلاس ادا در میاره ........ جلسه قبل که تمام راه گریه می کرد .... چرا ؟ چون خوابشون می اومد و حالشو نداشتن برن کلاس........ امروزم داشت باز شروع میکرد .... میدونست کلاسش دیر شده ها......اما گرفت خوابید ......بعدشم که صداش زدم لباس بپوشه ... دست لاک پشته را از پشت بسته بود سرعتش!!!!!!!
باز دارم یادآوری میکنم ........آمپرم میره بالا...........
کم از دست اون بزرگه می کشم ......این یکی هم دم درآورده ...........
از طرفی هم هی میگم این که اکثرا خوبه و حرف شنو ..... تو داری بیشتر بهش زور میگی ........زورت به اون یکی نمیرسه .......سر این خالی میکنی .......
از طرفی هم میبینم من دارم خودمو هلاک میکنم تا این زبانش رو رها نکنه ....و مثل من واون حیووون نجیب دراز گوش ... پس فردا توی گل گیر نکنه!..اما حالیش نیست و داره اذیت می کنه ...... بهش اولتیماتوم دادم که اگه دفعه ی بعدی هم باز بخواد از این بازی ها در بیاره ....نه من نه اون ...... دیگه بی مامان خودشو فرض کنه ....
پدر یکی از همکلاسی هاش دو روز قبل مرد........ گفتم : خوش به حال اون پدره ..... راحت شد ..........گفتم : توی بی گناه دعات گیراست ...دعا کن مامانت تا امسال تموم نشده بمیره .....تا شما ها راحت و خوشحال بشین ....... تا زندگی تون خوش بشه ........
حالا هم به همسر گفتم بره دنبالش .....گفتم من نمیرم ........ فعلا امشبه را هم باهاش حرف نمیزنم .....امیدوارم که موثر باشه .......قربون صدقه های این یکسال اخیر که فایده نداشته ........ ببینم این واکنش خشمگینانه چه می کنه!!
تعریف میکرد :
استاد دانشجوش را که خانمی میانسال بوده ... به دلیل فحاشی از کلاس بیرون میکنه ... خانم هم میره به کمیته انضباطی شکایت میکنه که .....این اقا فساد اخلاقی داره و ... مزاحمت ایجاد کرده ........ سه نامه ی امضا دار هم از سه شخص معتبر ضمیمه میکنه ... که اون ها هم حرفهای خانم را تایید کردند........ و کمیته انضباطی هم استاد را احضار میکنه و توضیح میخواد......
استاد دنبال قضیه را سفت و سخت میگیره .... و دانشجوش را تهدید میکنه... به شکایت کیفری ... آوردن کارشناس خط برای اثبات جعلی بودن اون سه نامه ... و وکیلش را میاره و .....خلاصه اون خانم و دوتا دوستاش .... مجبور به اعتراف میشن که ...امضاها را جعل کردن و خودشون نوشتن ... و وقتی از شخص اصلی سوال میشه که .... چرا اینکار را کردی ........می فرمایند که چون از دست استاد عصبانی بودم!!!!....
یعنی به همین راحتی و صرفا برای تخلیه عصبانیتش ... به خودش اجازه داده که با حیثیت و آبروی استادش بازی کنه .... و به صورت رسمی بهش تهمت بزنه .... که اگه این استاد محکم نبود و ....... حواسش جمع نبود .... سوء سابقه و پرونده ای براش درست میشد که ... عمری باید دنبال بازگشت ابروش می دوید !!...
وقتی این رو شنیدم یاد رییسی افتادم که در محل کار سابقم بود ...اداره ی بزرگی که خصوصی هم نبود ...البته ایشون رییس بخش دیگه ای بود ... نه اون بخشی که من کار میکردم ....... و علنا به کارمنداش گفته بود که ... باید مطیع محض من باشید .... و گرنه اخراجتون می کنم ...ومن اگه بخوام کسی را بیرون کنم....یا تهمت دزدی بهش می زنم یا برچسب ناموسی !!.... جوری که دیگه هیچ کجا استخدامش نکنند!!.......... و جزو افتخارات این اقا این بود که چندین و چند سال رییس زندان فلان جا بوده!!...
یعنی برای این افراد ...ابرو و حیثیت دیگران مهم نیست ....... ابزاریه برای گرفتن انتقام ... یا اهرم فشار ...
و بدترین قسمت ماجرا می دونید کجاست !!؟......... اینجا که در مثال اول اون خانم چادری و مذهبی تشریف داشتن .... و در مثال دوم هم این اقای رییس چنان عابد و زاهد و مسلمانا ........ خودش را نشون میداد که نگو و نپرس!...... مثلا یک روز که برای کاری رفته بودم دفترش ... داشت به منشی اش می گفت که .....برو چند تا قران و نهج البلاغه بیار بزار توی کتابخونه ی اتاق من ....... چون من وقتی روزه می گیرم باید حتما این دوتا کتاب را بخونم!!!(منظورش این بود که روزه ام هست!!)....
حالا فرض کن که این کسی که بهش تهمت ناموسی زده میشه ..... یک خانم متاهل باشه ........... احتمالا همین منجر به قتلش بشه!!!
میگه : امروز نمی خوای ناهار بهمون بدی !؟
میگم : مگه نمیبینی از صبح بخاطر مهمونی امروز مشغول کارهای خونه ام!؟... خب غذا که تو یخچاله ...خودت گرم کن بخور ...
بهانه الکی میاره و میگه : نه!... اخه ناهار را دور هم باید بخوریم ... گرم میکردی ...همه را صدا میزدی ...دور هم بخوریم!....
میگم : خب ....خودتم میتونستی همین کار را بکنی ......منکه وقتشو نداشتم... اما شما الحمدالله چیزی که زیاد داری وقته!
میگه : فعلا که بیخیال ناهار شدم !!.................
و میره تو اتاقش........ کمتر از یکساعت بعد ... باز میاد توی آشپزخونه و یک بشقاب چلو خورشت برای خودش میکشه ... و میزاره توی ماکروفر گرم میکنه و میبره میخوره.... و من همچنان مشغول کارم........... بالاخره منم گرسنه ام میشه .......چون حتی صبحانه هم نخوردم ......... واسه همین منم میرم غذا گرم میکنم تا بخورم.......
با تمسخر میگه : پس چی شد! تو هم اومدی سراغ غذا!!؟
میگم :خب مگه من نباید غذا بخورم !؟..... ادمم دیگه ...گرسنه میشم.....
میگه : نه خب ....بخور .... ولی برای بچه ها هم گرم کن ... بهشون بگو بیان اون ها هم بخورن!!........
میگم : دخترک را قبلا بهش غذا دادم و خورده ....... دختری هم رژیمه! هر وقت بخوادخودش میاد واسه خودش گرم میکنه....
و بعد به شدت میرم تو فکر........به خودم میگم : به این میگن تفکر مردانه!!! حداقل در سرزمین من!... این اقای همسر که از دسته ی همسران بسیار خوب هست ... بازهم دارای تفکر مردانه است ....اینکه وظیفه ی زنه که غذا بپزه ...بیاره و به دیگران بده ....... و حتی یک ثانیه هم به ذهنش خطور نکرد که ...... خودش هم میتونه اینکار را بکنه و نیازی نیست به من بگه .......